هالوكاست با تجاوز و لشگر كشى ملتى را آواره و عده اى را از اروپا، آمريكا و
ساير كشورها به سرزمين آنان منتقل كردند و حكومت كاملا نژاد پرست را در
سرزمين اشغالى فلسطين برپا كردند.و شورای امنیت اين رژيم غاصب را در
فلسطين حاکم و تثبيت کرد.»
براي مشاهده گزارش تصويري روي عکس بالا کليک کنيد:
از براي عام باشد اين شکوه تا کلاه کبر ننهند آن گروه
تا من و ماهاي ايشان بشکند نفس خودبين فتنه و شر کم کند
دفتر چهارم مثنوي
|
| ||
|
|
دیدی آخرش نموندی منو تا جنون کشوندی دلی که دادمبه دستت آخرش زدی شکوندی آخراش خوب شده بودی تیتر نامه هامو خوندی اما چون خوندی و رفتی دلمو بیشتر سوزوندی
دلت آمد
تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی و من یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفانی به یاد چشمهای تو تفال میزنم امشب ببینم میروی آخر از اینجا یا که میمانی تو رو جان همانی که جدایت کرد از چشمم همین امشب بیا در کلبه ی سردم به مهمانی عجب روز قشنگی بود روز آشناییمان چه شد حالا که از آن انتخاب خود پشیمانی همه بردند از خاطر مرا من ماندم و چشمت تو هم رفتی و یادت رفت نام من به آسانی چه زود از یاد بردی آن قرار روز اول را همان که قول دادی این پریشان را نرنجانی اگر چه رفته ای و بار دیگر بر نمیگردی ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب میدانی تمام شمعدانیها برایت اشک میریزند دلت آمد دل گلهای باغم را بلرزانی و عادت درد سنگینی ست وقتی اوج میگرد به من عادت نکردی طعم حرفم را نمیدانی تماشا میکنم این قصه را زیبای من اما خدا را خوش نمی آمد که این دل را بسوزانی | |
آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو
دنیا رو عاشق میکنم فقط به خاطر تو
شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو
تو نمی خوای بیای پیشم فقط به خاطر من
من ولی سرزنش می شم فقط به خاطر تو
عشق تو پنهون میکنی فقط به خاطر من
من دلم و خون می کنم فقط به خاطر تو
از دور تماشا میکنی فقط به خاطر من
من دل و رسوا میکنم فقط به خاطر تو
از خوبیات کم میکنی فقط به خاطر من
رشته رو محکم می کنم فقط به خاطر تو
تو خودت رو گم میکنی فقط به خاطر من
من خودم رو گم میکنم فقط به خاطر تو
شعله رو خاموش میکنی فقط به خاطر من
شب رو فراموش میکنم فقط به خاطر تو
تو خنده هات غم میزنی فقط به خاطر من
دنیا رو بر هم میزنم فقط به خاطر تو
یه روز می شم بی آبرو فقط به خاطر تو
قربونی یه جست و جو فقط به خاطر تو
تو ام یه روز می ری سفر فقط به خاطر من
خیره می شن چشام به در فقط به خاطر تو
به من تو میگی دیوونه فقط به خاطر من
جملت به یادم می مونه فقط به خاطر تو
تو من و بیرون میکنی فقط به خاطر من
قلبم رو ویرون میکنم فقط به خاطر تو
میگی از سنگ دلت فقط به خاطر من
یه عمره که تنگه دلم فقط به خاطر تو
تو گفتی عاشقی بسه فقط به خاطر من
دنیا واسم یه قفسه فقط به خاطر تو
می ری سراغ زندگیت فقط به خاطر من
من می سوزم تو تشنگیت فقط به خاطر تو
تو میگی عشق یه عادته فقط به خاطر من
دلم پر شکایته فقط به خاطر تو
میگیری از من فاصله فقط به خاطر من
دست میکشن از هر گله فقط به خاطر تو
تومیگی از اینجا برو فقط به خاطر من
رفتم به احترام تو فقط به خاطر تو
رد میشی از مقابلم فقط به خاطر من
مونده سر قرار دلم فقط به خاطر تو
ناز میکنی برای من قفط به خاطر من
من میشینم به پای تو فقط به خاطر تو
نیستی کنار پنجره فقط به خاطر من
دل نمی تونه بگذره فقط به خاطر تو
تو من رو یادت نمیاد فقط به خاطر من
دلم کسی رو نمی خواد فقط به خاطر تو
می گذری از گذشته ها فقط به خاطر من
می رم توی نوشته ها فقط به خاطر تو
تو منو تنها می ذاری فقط به خاطر من
من خودم رو جا میذارم فقط به خاطر تو
دل رو گذاشتی بی جواب فقط به خاطر من
یه عمر میکشم عذاب فقط به خاطر تو
دلت شکسته می دونم فقط به خاطر من
منم یه خسته می دونی فقط به خاطر تو
آخر ازم جدا شدی فقط به خاطر من
من مشغول دعا شدم فقط به خاطر تو
امروز غزه است كه ايستاده ميميرد
عکسهاي مرتبط:
برای مشاهده بر روی عکس کلیک کنید:
به این وبلاگ من هم سری بزنید:
گوناگون

قدسيان را عشق هست و درد نيست
درد را جز آدمي درخورد نيست
هر كه او خواهان درد كار نيست
از درخت عشق برخوردار نيست
گر تو هستي اصل عشق و مرد راه
درد خواه و درد خواه و درد خواه
میان بندگانت هر چه دیدم هوس ها جانشین عاشقی بود
به دستان دروغین محبت گلی دیدم شبیه رازقی بود
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریزو د گزارم
نمی مانم به یکجا بی قرارم
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم ...
یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خود می بندم...
من صبورم اما چقدر با همه ی عاشقیم محزونم !!!
من صبورم اما ...
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم ...
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم...
من صبورم اما ...آه ... این بغض گران .... صبر چه می داند چیست!
نمي دانم چه زماني مي آيي ...
نمی دانی هر روز که مي گذرد چشم انتظاري من بيشتر مي شود
آيا دلت همچون دل من که در پيش توست ، در گروي من است ؟
آيا در انتظار ديداري آغازين با من هستي؟
فرصتهاي من گذشتند ، اما براي آن ها دلم تنگ نشد
اما هر لحظه دلم براي تو و آمدنت تنگ مي شود
آيا دل تو هم براي اين دلتنگ عاشق تنگ مي شود ؟
نمي دانم چه زماني مي آيي ...
و مرا از اين غربت سردي که وجودم را فرا گرفته رها مي سازي
باز هم نمي دانم ... اما بدان غربت دلم تنها تو را مي خواهد و بس
زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم
جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي
آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با
گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس
كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...
مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم.
شب برای چيدن ستاره های قلبت خواهم آمد
بيدار باش من با سبدی پر از بوسه می آيم
و آن را قبل از چيدن روی گونه هايت می کارم
تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
::(دوستت دارم )::

امام صادق(ع)فرمودند: به شفاعت ما نمي رسد -کسي که نمازش را سبک بشمارد
مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.
مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:
- ایست!
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟
برخیز .....
زنگ میزنند !!!
نامه ای خواهد رسید از نا کجا آباد
اما برای تو .
فقط برای تو .
شاید قصه ای باشد از امیدبی کران .
تنهاایمان بیاور به وجود
پستچی مهربان آسمان !!!
5ثانیه فرصت داری تسلیم شوی !!!
سلاح منفی بافی را زمین بگذاری
واجازه دهی نهال اندیشه های مثبت
در ذهنت جوانه بزند!
5ثانیه تمام شد !!!
خدا را در دلت احساس کن
و قدمهایت را محکم تر از همیشه بردار.
چرا که وقتی ایمان شکست می خورد
ترس ،پیروزی اش را
در وجودت جشن می گیرد !
نویسنده : ((همیشه بهار))
دعای یک بینوا : خدایا ! فصل جدیدی بیافرین غیر از این چهار فصل
روزی بینوائی را گفتند : دعائی بکن در حق مردم چرا که دعای بینوا زود می گیرد ! بینوا دستهایش را به آسمان برد و گفت : خدایا فصلی جدید بیافرین غیر از این چهار فصل زمستان و تابستان و پائیز و بهار ! مردم متعجب گشتند و گفتند : سبب این دعا چه بود ؟ بینوا گفت : خدواندا فصل جدیدی بیافرین که در آن فصل به خاطر گرما آّب و برق و به خاطر سرما گاز ما را قطع نکنند تا تلف شویم ، خداوندا فصلی جدید بیافرین که در آن فصل هر بارانی که می بارد تبدیل به سیل نشود و دوباره ما تلف شویم ،خداوندا فصلی جدید بیافرین که در آن فصل اینقدر تورم و گرانی وجود نداشته باشد که کمر ما را بشکند و بازهم تلف شویم ، خداوندا فصلی جدید بیافرین که در آن فصل دیگر بچه مان به دانشگاه نرود و هی نگوید بابا ! پول شهریه بده ! خداوندا فصلی جدید بیافرین که در آن فصل من بمیرم و راحت شوم و بعد از مرگ من دوباره این فصل را حذف کن تا خانواده ام برایم هر سال عزاداری نکنند و مخارج آن تلفشان کند !
در روزگاری در شهری مردمی کم سواد زندگی می کردند و حکیمی در آنجا بود که بسیار ادعای فضل و سواد داشت . اما روزی در حالی که حکیم در حال سخنرانی برای مردم بود پسرکی 7-6 ساله در جلسه وی حاضر شد و گفت مسئلتم یا حکیم (یعنی سوال دارم ) حکیم گفت : بچه جان تو را چه به سوال برو تیله ات را بازی کن ! اما وقتی اصرار کودک را دید گفت بپرس اما مختصر ! پس پسرک گفت یا حکیم آیا این گوشت گاو که می خوریم حلال است؟حکیم لبخندی زد و گفت آری چطور ؟ پسرک گفت : آیا هنگامی که گاو نر با گاو ماده با هم آمیزش می کنند و از آن بچه بوجود می آید خطبه عقدی جاری ساخته اند تا به هم حلال گردند ؟ حکیم متعجب گفت معلومه که نه ! پسرک دوباره گفت پس اگر خطبه نخواندند نتیجه آن است که فرزندی که از این دو گاو بهم رسد نامشروع باشد و حرام زاده و خوردن آن جایز نباشد!پس حکیم لختی بیاندیشید و وقتی به نتیجه نرسید پسرک را از مجلس بیرون انداخت وگفت : نیم وجبی هم برای ما آدم شده! دوباره روزی پسرک در سر مجلس سخن حکیم حاضر شد و گفت : مسئلتم یا حکیم پس حکیم گفت امروز چه می گویی ؟ پسرک گفت یا حکیم آیا خداوند پستان زنان را برای شیر دادن آفریده ؟ حکیم گفت : بله ! دوباره پسرک پرسید پس چرا مردان از این پستانها لذت می برند ؟ حکیم گفت : البته خداوند این پستانها را برای لذت هم آفریده البته لذت حلال!دوباره پسرک پرسید اگر خداوند پستانها را برای لذت آفریده چرا به جای دو عدد ده عدد پستان نیافریده که هم لذت بیشتر برای مردان باشد و هم شیر بیشتر برای فرزندان !!! دوباره حکیم که جوابی نداشت عصبانی گشت و وی را بیرون انداخت ! و روزی دیگر پسرک در مجلس حکیم حاضر شد و تا خواست سوال بپرسد حکیم سریع گفت : ببین بچه جان اگه سوال این دفعت هم 18+ هست همین حالا بزن بیرون ! پسرک گفت : نه امروز سوال من 7- است و مربوط به خودم . حکیم نفسی کشید و گفت: بپرس . پسرک گفت : مادر و پدر من قصد دارند از هم جدا گردند و حکم این بوده که پدر من باید از من مراقبت کند در حالی که من دوست دارم با مادرم زندگی کنم .حال سوال من این است که من مدتی را در کمر پدرم بودم و مدتی را در شکم مادرم تا بدنیا آمدم پس چه فرقی بین این دو است که اولویت باید با پدرم باشد؟ حکیم فکر کرد جواب را یافته پس با خوشحالی گفت : ها ! ببین پدرت چند ساله بود که تو بدنیا آمدی ؟ پسرک گفت : 26 ساله !حکیم گفت : پس تو در مدت 25 سال در وجود پدرت بودی و وی تو را حمل می کرد در حالی که فقط یک سال در وجود مادرت بودی حال خودت بگو کدامیک مستحق تر است ؟ پسرک گفت : باز هم زدی به سنگ حکیم !چرا که پدرم من را 25 سال حمل کرد در حالی که من دراین 25 سال خیلی زور میزدم 1 گرم بیشتر نبودم !!!به عبارتی پدرم در ازای هر سال من را یک گرم جابجا کرده اما مادرم وقتی من در وجودش بودم در یک سال به طور متوسط یک کیلو و نیم از وجود مرا حمل می کرده و یا به عبارتی 1500 گرم و باز به عبارتی 1500 سال ! و اگر 1500 را از 25 سال کم کنی 1475 سال باقی می ماند یعنی مادر من 1475 سال بیشتر از پدرم مرا با خود حمل کرده !!! حال تو بگو کدامیک مستحق ترند ؟! پس گویند که در آن روز حکیم از آن شهر برفت !
پس در زمانی قدیم روزی جمعی از جوانان مجرد از مسیری میگذشتند. متاهلی آنها را بدید و قصد کرد تا آنها را مسخره نماید. پس گفت: می بینم جمعی از معذبین را به الافی !بهتر است به جای ولگردی شما نیز تاهل اختیار کنید و به حلقه مردان در آیید. پس جوانان مجرد عصبانی گشتند و قصد کردند که وی را بزنند.یکی گفت جواب حرف را با حرف دهند و من جواب او را دانم .سپس به متاهل گفت: تو چقدر درآمد ماهانه داری : متاهل گفت : 30 تومان سپس پرسید برای ازدواجت چقدر خرج کردی ؟ متاهل گفت: 20تومان ! دوباره پرسید مهر زنت چقدر است ؟ گفت : 100 تومان ! مجرد پرسید : خرج ماهانه منزلت چقدر می شود ؟ گفت : 10 تومان ! مجرد پرسید : منزلت ملکی است یا شخصی و چند متر است ؟ گفت : شخصی و 1000 متر ! مجرد پرسید: قیمت منزلت چقدر است؟ گفت : 500 تومان ! مجرد گفت : آیا حاضر بودی ماهی 500 هزار تومان می گرفتی ولی خرج عروسیت 10 میلیون تومان بود و مهر زنت 50 میلیون تومان و برای خرید یک منزل 50 متری 100 میلیون می دادی و اگر نمی توانستی ماهی 400 هزار اجاره می دادی و مخارج خانه ات ماهی 700 هزار تومان بود؟ متاهل گفت : پناه می برم به خدا از چنین روزی ! چنین شرایطی زندگی انفرادی نیز غیر ممکن است چه برسد به تاهل!مجرد پرسید : آیا حاضر بودی زنت هم درس بخواند و تو در خانه به او کمک کنی ؟ متاهل گفت:شرک می گویی ؟!من مثل زنان در خانه بنشینم تا او درس بخواند؟ مجرد گفت : در آینده ای نزدیک قیمت و شرایط زندگی به همین سختی است که گفتم و در آن دوران مردان متاهل با آن همه گرانی می سازند و دم بر نمی آورند و کمک به زنان را درخانه وظیفه خود می دانند و درس خواندن زن را جزو الزامات و اینانند که مردان واقعی اند و نه لاف زنان مردی و ما مجردین برای تاهل در انتظار چنان روزی هستیم تا مردانگی واقعی را نشان دهیم
روزی پسری قصد داشت تا از مکانی به مکان دیگر برود و در بین راه جاده ای خلوت بود در یک دست پسر یک چوبدستی و یک سطل و در دست دیگر وی بندی بود که توله سگی را به آن بسته بود و او را با خود می برد. پس هنوز چند قدمی نرفته بود که دختری خود را به وی رساند و گفت : که امکان دارد من هم در این مسیر همراه شما شوم چرا که این مسیری است خلوت و طولانی و من جرات تنهایی رفتن را ندارم . پسر قبول کرد و وی نیز همراه پسر شد . مقداری که رفتند و از نظرها گم شدند دختر به پسر گفت : ببین آقا ! الان اینجا جاده خیلی خلوت است و من می ترسم که تو به من تجاوز کنی ! پسر گفت : من چگونه می توانم به تو تجاوز کنم در حالی که در یک دستم چوب و سطل و در دست دیگرم بند این توله سگ می باشد؟ دختر گفت : راست گفتی! من فکر کردم اگر تو چوبت را در زمین فرو کنی و بند توله سگ را به آن ببندی و سطل را هم روی سرش گزاری دستت خالی می شود و آنوقت به من تجاوز می کنی !!!پسر متعجب گفت : آفرین ! من دو ساعت است که دارم فکر می کنم اگر بخواهم این کار را بکنم دراین مسیر بی آب و درخت سگ را کجا ببندم که فرار نکند و فکر چوب و سطل را نکرده بودم.دختر نیز جواب داد : چون من تفکر معکوس داشتم و تو نداشتی یعنی تو از مهمترین چیز یعنی سگ شروع کردی و من از بی اهمیت ترین چیز یعنی چوب !
زمانی مردی مخفیانه جایی زنانه را دید می زد پس راپورت وی بدادند و ماموران ریختند و گرفتندش و به پیش قاضی بردند. قاضی حکم کرد آنقدر بزنیدش که تمام بدنش کبود گردد. مرد فریاد زد که ای قاضی ! این حکمی که برای من دادی را برای یک فاحشه نیز ننوشتی ! قاضی گفت : آری !چون فاحشه اگر کمی لذت حرام می برد در کنارش کلی هم درد می کشد اما تو فقط لذت حرام بردی و ازدرد خبری نبود پس این حکم شایسته است از برای تو !پس ماموران وی را سیر بزدند و رهایش کردند ولی چند روزی نگذشت که دوباره گرفتندش به همین جرم ! قاضی به وی گفت : تو آدم نشدی با این همه کتک که خوردی ؟ مرد چشم چران گفت :نه! چرا که درد آن کتک برفت ولذت همچنان برقرار است ! قاضی گفت: آری !حق باتوست من حکمی دادم که با جرم تو یکی نبود اکنون اما محکومت نمایم که در قبال دید زدن زنان جوان به مدت یک سال تو را به محل نگهداری "پیرزنان بالای 90 سال بی کس و کار" بفرستند تا هم به آن پیرزنان کمکی نمایی و هم کاری ثواب کرده باشی و هم لذت دیدزدنت از چشت درآید!
۱-همیشه قلبی رو تسخیر کن که قد خودت باشه .
لقمه ی گنده تر از دهنت برندار .
۲-هیچوقت همرنگ جماعت نشو ، شاید قشنگیه دنیا به رنگ متفاوت تو باشه .
در نا امیدی بسی امید است ، پایان شب سیه سپید است .
۳-هیچوقت گول ظاهر کسی رو نخور .
عشق یه جور سراب ، حباب روی آبه .
۴-او که گفت برای تو میمیرم دروغ گفت ، ما راست میگوییم که برای تو زنده ایم .
عشق واقعی : عشق مادر و پدر به فرزنده .
۵-در جوانی پاک بودن شیوه ی پیغمبریست ، ور نه هر گبری به پیری میشود پرهیزگار .
عمر گران میگزرد خواهی نخواهی ، سعی بر آن کن نرود رو به تباهی .
۶-هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند .
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش .
بي حرمتي به ساحت خوبان
قشنگ نیست
باوركنيد پاسخ آيينه سنگ نيست
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست
در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست
دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید فرصت پلکی درنگ نیست
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست
تنها یکی به فله تاریخ می رسد
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست
مدعی گفت که بایک گل بهار نمی شود
من گلی دارم که عالم را گلستان میکند
(۱)میگویند: عروس زشتی در حجله گفت: شوهر عزیزم به من بگو:
من ازکی رو بگیرم ازکی رو نگیرم!!!
داماد گفت: ازمن روبگیر ازبقیه خودت میدونی.
(۲)دامادی در شب حجله شروع کردبه اصول دین و فروع دین پرسیدن!
عروس خانم چندتایی را جواب داد ولی دید داماد ولکن نیست!
لذاپرسید: من نمی دانم امشب شب عروسیمه یا شب اول قبر!!!
(هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد)
میلادامام زمان مبارک
گـفتی کـه بــرو، رفـتـم و خـامــوش شــدم
بــا یــاد و خــیــال تــو، هــم آغــوش شـدم
غم نیست، کـه فـرمان تو بردم ای دوست
از خــاطــر تــو، گـرچـه فـرامـــوش شــدم
روی تـو بینم و چـون، عـابـری کـور شوم
تو نـدانی کـه مگر، خود همه جـان منی
از چه رو می خواهی، زنده در گور شوم
سیدحسینی



























